نمایشگاه خالی از خیال

شرح

هر روز با دلهره ي لرزه هاى ضربه بر آهن از خوابى آشفته مى پرم.
شهرم، اين كارگاه ساختمانى پر هياهو همواره تغيير شكل ميدهد و دسترسى من به تصاوير خيال انگيز گذشته ام را ناممكن مى كند. من اما در مقابلش مي ايستم و دغدغه هايم از اجدادم، از تاريخ، از مرگ و معشوق را با گوى و آهن و زنگار بتن ريزى مى كنم تاگرد فراموشى نگيرند . هر يك از اين مجسمه ها ، ساعتى از روزى ، در فصلى به سردى خاكستر، سنگينى بى سرانجام افق مه گرفتهء اين روزگار را در من بارور  كرده است.